این دومین کتابی بود که به نیت گرد آوری نوشته هایم و به تشویق اطرافیان و شاید هم به خاطر ملزومات حفظ نوشته های بی زبان از سرقت، آماده ی چاپ می کردم. اصولا چرا باید نوشت؟ و از این مهمتر چرا باید نوشته ها را چاپ کرد و در معرض سنجش دیگران قرار داد؟ جواب این سئوال ها هر چه که باشد برای اینروزهای بازار چاپ و نشر کتاب -نه اینکه تفاوتی نکند اما- زیاد تفاوتی نمی کند. من با یک دیدگاه منصفانه می توانم قوانین چاپ کتاب و یا اصطلاحا ممیزی در چهارچوب قوانین خاصی را در نوشته های در آستانه چاپ، هضم کنم؛ اما ممیزی بدون چهارچوب را چطور باید توجیه کنم؟ نمی توانم تصور کنم که یک گفتگوی ساده با حال و هوای روزه ی ماه رمضان یکی از گزینه های دندانگیر ممیزی برای یک کتاب ترانه باشد. یا یک گپ عاشقانه با خدا… این ها حتما همان چیزی ست که باید شنیده نشود!
اتفاق افتاد! ولی اتفاق افتاد… یک کتاب ساده با سی و چند ترانه ی ساده که جایی برای چنگ انداختن یک ممیزی بی چهارچوب نداشت هم، از این بزم ِ حذف، بی نصیب نماند! آن هم حذف مفاهیمی که ظاهرا ما بر سر آنها اتفاق داریم… یا حداقل من اینطور فکر می کردم، اگر چه نداشتیم. حالا که خان اول گذشت و خطر انتشار نوشته هایی که همه نگرانش (!) بودیم گذشت. تا ببینیم خان دوم چه می شود؟ راستی اگر این کتاب بی کم و کاست چاپ می شد اصلا کسی هم پیدا می شد که بخواندش؟